Cute one! I just find the logo to be very suited for children. The pointy tail looks like it would sting, only now saw that it's supposed to be a pen :)
Building open-source forms & surveys
As a mother of a five-year-old, I used to struggle every night to find new stories for my child. She loves bedtime stories and I didn't want to let her down. But then I found Storybee, and my life has become so much easier. I can now create my own stories to my child's interests. And there are also many other stories to explore. Kudos to the entire team of StoryBee!!
A story lover 🥰
StoryBee is a game-changer for parents! 🚀 How does the AI understand hints to craft personalized stories? Such a creative idea! Can't wait to use it for storytelling time with my little ones!
Co-Founder at OpenRep
Bedtime is always a special time for us at home. Reading a story for bedtime has become part of the ritual. That being said, having a way to weave a new story every night and to even include my little boy in the story will be a game changer! This is perfect guys! - An appreciative Dad
Founder and Lover of all things, Maker
Good way to breathe life into your creative ideas! StoryBee does an amazing job at capturing the essence of your thoughts and transforming them into captivating stories. The images are top-notch, and the ability to choose the image style is a real winner. It's a fantastic starting point for young, budding writers. Long way to go guys. Good job!
Content Writer
Awesome tool I have made up so many stories to tell my kiddos. This is a cool product!
Fintech Head of Marketing and Community.
Loved by all ❤️
+
Users Joined
+
Stories generated
+
Audio narrations
+
Voices Cloned
+
Playlists Created
Simply type in a brief hint or theme. This initial input helps the AI understand the direction you want your story to take, ensuring a tale tailored to your preferences.
Dive deeper into customization by selecting your desired genre and style for the story, as well as the visual aesthetics for any accompanying images. This step ensures every element of your story resonates with your vision.
Once you've made your choices, all you need to do is wait a short while. Our platform will work its magic, and soon you'll have a captivating AI-generated story in front of you.
With the help of the latest AI technologies, you can listen to stories in your favorite voice. You can even clone your or your child's voice, making bedtime truly personal and adventurous for your kids.
Sign up today and get access to our intuitive story-builder
نازنین، دختر نه سالهای با موهای مشکی و چشمانی کنجکاو، با هیجان به بیرون از پنجره ماشین نگاه میکرد. روسری رنگی مادرش، مریم، در باد تکان میخورد و لبخند بابک، پدر ورزشکارش، خیال او را از سفری پرماجرا آسوده میکرد. سفر به کیش برای تعطیلات تابستان، رویایی بود که بالاخره به حقیقت میپیوست. نازنین بیصبرانه منتظر دیدن دریا، شنا کردن با دلفینها و ساختن قصر شنی بزرگ بود. او به یاد نقاشیهایی که از دلفینها کشیده بود افتاد و با خود عهد کرد که این بار، یک دلفین واقعی را از نزدیک ببیند و با او دوست شود. صدای امواج دریا در گوشش میپیچید و قلبش تندتر میزد. او میدانست که این سفر، پر از ماجراهای جدید و هیجانانگیز خواهد بود. کنار پدر و مادرش، هیچ چیز غیرممکن نبود. شوق تماشای غروب خورشید در کنار دریا، او را بیشتر از قبل به این سفر امیدوار میکرد. پس از چند ساعت رانندگی طولانی و خسته کننده، آنها به بندر رسیدند. پدر ماشین را پارک کرد و بعد از پیاده شدن از ماشین به سمت کشتی بزرگ مسافربری رفتند. او همیشه با آرامش خاصی کارهایش را انجام می داد. مادر مشغول بررسی بلیط ها و پاسپورت ها شد. نازنین با هیجان می دوید و همه جا را نگاه میکرد. او خیلی زود با یک بچه هم سن خودش آشنا شد و با هم شروع به بازی کردند. کشتی بزرگی که قرار بود آنها را به کیش ببرد، величественно در اسکله منتظر بود.
لانا، دختر نه ساله، با کوله پشتی رنگی و پر از شوق و ذوق از هواپیما پیاده شد. او برای تعطیلات تابستانی به ایروان، پایتخت ارمنستان، آمده بود تا وقت خود را با دخترداییاش، اونجلین، که هفت سال داشت، بگذراند. هوا گرم و آفتابی بود و بوی گلهای خوشبو در فضا پیچیده بود. اونجلین با یک دسته گل آفتابگردان بزرگ در فرودگاه منتظر لانا بود. وقتی لانا را دید، با صدای بلند اسمش را صدا زد و به طرفش دوید. او با یک بغل محکم از لانا استقبال کرد و گفت: «لانا، خیلی خوش اومدی! من کلی برنامه برای این تعطیلات داریم. میخوایم با هم به کوهستان آراگاتس بریم، در دریاچه سوان قایق سواری کنیم و کلی خوراکیهای خوشمزه ارمنی بخوریم. حتماً کلی خوش میگذره!» لانا هم خیلی خوشحال بود و نمیتوانست برای شروع ماجراجوییهایشان صبر کند. مادر اونجلین هم به استقبال لانا آمد و با مهربانی به او خوشآمد گفت. آنها سوار ماشین شدند و به سمت خانه اونجلین حرکت کردند. در طول راه، اونجلین با هیجان در مورد جاهای دیدنی ایروان و برنامههایی که برای لانا تدارک دیده بود، صحبت میکرد. لانا با دقت به حرفهایش گوش میداد و سعی میکرد تمام اطلاعات را در ذهنش نگه دارد. او میدانست که این تعطیلات، یکی از بهترین تعطیلات زندگیاش خواهد بود.
لانا، دختر نه ساله، با یک کوله پشتی رنگارنگ و لبخندی بزرگ به فرودگاه مهرآباد رسید. او خیلی هیجان زده بود چون قرار بود تعطیلات تابستانی را با دخترخاله اش، اِوانجلین، در شهر زیبا و تاریخی اِروان بگذراند. او در راهرو قدم می زد و در حالی که مادرش او را دنبال می کرد، به تابلوی پروازها نگاه می کرد. مادرش دستش را گرفت و گفت: "لانا، یادت نرود توی هواپیما آرام باشی. وسایلت را هم خوب نگه دار. وقتی رسیدی به اِوانجلین تلفن کن." لانا سر تکان داد و با خوشحالی گفت: "چشم مامان جون!" او به ساعتش نگاه کرد. "هنوز یک ساعت دیگر مانده است! چه کار کنم؟" مادرش خندید و گفت: "می توانی یک کتاب بخوانی یا با من بازی کنی." لانا کتاب داستان ماجراجویی مورد علاقه اش را از کوله پشتی اش بیرون آورد. او عاشق خواندن داستان های قهرمانانه و هیجان انگیز بود. صدای اعلام پرواز تهران-اِروان در سالن طنین انداز شد. لانا از شدت خوشحالی پرید و گفت: "مامان، مامان! الآن نوبت ماست!" او به سرعت به سمت گیت پرواز دوید و مادرش با خنده دنبالش رفت. لانا با دست تکان دادن و لبخندی بزرگ از مادرش خداحافظی کرد و وارد هواپیما شد. هواپیما از زمین بلند شد و لانا به پنجره چسبید و شهر تهران را تماشا کرد که کوچک و کوچکتر می شد. ابرها مثل پنبه های سفید در آسمان شناور بودند. او تصور کرد که دارد سوار بر یک ابر به سمت اِروان پرواز می کند. او کتابش را باز کرد و شروع به خواندن کرد، اما ذهنش بیشتر درگیر دیدن اِوانجلین و ماجراهای جدید بود. او با خودش فکر کرد که چه بازی هایی با هم خواهند کرد و چه جاهایی را با هم خواهند دید. او رویاهای رنگارنگی در سر داشت.
The bell above the door of Monsieur Toofee's Tonsorial Emporium jingled with a frantic energy, announcing the arrival of Franck, Marc, and Noé. Franck, a whirlwind of anxious energy, chewed nervously on his thumbnail, his perpetually messy ginger hair sticking up at impossible angles. Marc, ever the pragmatist, adjusted his oversized glasses, his normally neat, sandy-blonde hair slightly ruffled from their hurried bike ride. Noé, the dreamer of the trio, trailed behind, lost in thought, oblivious to the organized chaos that defined the salon, his dark, curly locks bouncing with each step. Monsieur Toofee's Emporium was no ordinary barbershop. It was a symphony of shimmering scissors, buzzing clippers, and the sweet, cloying scent of lavender hair tonic, adorned with mismatched chairs rescued from flea markets and walls plastered with bizarrely anachronistic posters depicting everything from powdered wigs to punk rock mohawks. Monsieur Toofee himself, a stout man with a magnificent handlebar mustache and a flamboyant purple smock, greeted them with a theatrical bow. He gestured with a flourish towards three vacant chairs, his eyes twinkling with what could only be interpreted as devious amusement. Franck, Marc and Noé glanced at each other uncertainly, aware that Toofee generally only used a straight razor and that was it. Everything was about to get very, very silly.
El autobús escolar crujió al detenerse en el borde del denso bosque que rodeaba el Lago Cristal. Ethan, con sus gafas de montura gruesa deslizándose por la nariz, sintió un escalofrío, no por el frío, sino por la atmósfera inquietante del lugar. Maya, a su lado, ajustó su mochila con un gesto decidido, sus trenzas castañas rebotando. Los demás campistas, una mezcla de rostros ansiosos y emocionados, descendieron del autobús, sus voces resonando en el silencio inusual del bosque. El aire olía a pino y tierra húmeda, un aroma que, en lugar de ser reconfortante, parecía anunciar un secreto oscuro. El monitor del campamento, un hombre corpulento llamado Ricardo, reunió al grupo frente a un mapa desgastado. Señaló los senderos sinuosos que serpenteaban a través del bosque, advirtiéndoles sobre la importancia de permanecer juntos y respetar la naturaleza. Ethan y Maya intercambiaron una mirada preocupada; ambos sentían que algo no encajaba, que el bosque observaba cada uno de sus movimientos. Mientras montaban las tiendas cerca de la orilla del lago, una neblina delgada comenzó a deslizarse entre los árboles, envolviendo el campamento en un velo misterioso. El lago, normalmente cristalino, tomó un color turbio y amenazante, reflejando el cielo gris y opresivo. Ethan sintió una opresión en el pecho, una premonición de que este campamento no sería como los demás. Maya, siempre observadora, notó la dirección del viento, que parecía susurrar advertencias entre las hojas. Sin saberlo, estaban a punto de despertar un peligro que dormía bajo las aguas, un peligro que acecharía en la niebla y pondría a prueba su valentía y su amistad.
The sun peeked over the big, green trees. It was morning! Noah woke up with a smile. He loved playing in the garden. It was his favorite place. He had his dinosaurs ready. They were big and small. One was a T-Rex! It was bright green and very friendly-looking. Noah took his dinosaurs outside. The garden was full of flowers. Red, yellow, and blue flowers! Butterflies fluttered around them. Bees buzzed near the flowers too. Noah started to play with his dinosaurs. He made them walk in the grass, and they stomped their dino feet. The T-Rex tried to eat a flower but Noah made a gentle 'no no' sound and gesture, and then they both giggled together. The morning was warm, and the sky was blue. It was a perfect day for a dinosaur adventure. Noah put his Dino on a big, sunny leaf like it was a dino boat.
The sun dipped low, painting the Ayodhya sky in hues of orange and purple as Rama prepared to embrace his exile. A heavy cloak of sorrow hung over the palace, permeating even the thickest stone walls. Rama, ever dutiful and resolute, adjusted the golden clasp on his armor, his heart a mixture of resignation and quiet determination. He turned to Sita, her eyes mirroring the twilight sky, filled with both apprehension and unwavering support. Lakshmana, his face etched with fierce loyalty, stood steadfast by his brother’s side, his hand instinctively resting on the hilt of his sword. The air crackled with unspoken words, of love, duty, and sacrifice. Their journey into the Dandaka Forest was not merely an exile but a test of their very spirits, a crucible where virtues would be forged anew. The forest, teeming with both serene beauty and lurking dangers, awaited them – a canvas where their courage and ingenuity would be painted for generations to come. As they stepped across the threshold of the palace gates, Rama knew that the trials ahead would demand more than just strength; they would require wisdom, compassion, and an unwavering commitment to righteousness. The first rays of dawn kissed their faces as they stepped into the forest. The air was thick with the scent of damp earth and blooming jasmine. Towering trees formed a dense canopy overhead, filtering the sunlight into dappled patterns on the forest floor. The symphony of the forest – the chirping of unseen birds, the rustling of leaves in the gentle breeze, the distant call of a deer – enveloped them, a stark contrast to the bustling city they had left behind. Rama paused, his gaze sweeping over the verdant landscape, feeling a sense of both awe and apprehension. This was their new home, their sanctuary, and their proving ground.
StoryBee combines AI storytelling with beautiful illustrations to create personalized children's stories. Our platform not only generates engaging narratives but also provides matching visuals, making each story a complete interactive experience that captivates young minds.
Simply enter a theme, character, or setting that interests your child. Our AI then crafts a unique story while generating custom illustrations to match. You can customize the story length, style, and even choose different art styles to make each story perfect for your young reader.
StoryBee creates stories suitable for children aged 3-12. Parents can adjust the complexity and themes to match their child's reading level and interests. All content is age-appropriate and educational, making it perfect for both bedtime stories and learning activities.
Yes! Every story you create is saved to your personal library. You can easily share stories with family members, download them as PDFs, or even print them as physical books. Plus, our playlist feature lets you organize stories into themed collections.
Teachers love using StoryBee as an educational tool. It helps with reading comprehension, creative writing exercises, and ESL learning. Our classroom features include group story creation, reading progress tracking, and curriculum-aligned content generation.
We prioritize child safety with strict content filtering, age-appropriate themes, and parental controls. All stories are automatically screened for appropriate content, and parents can set customized boundaries for themes and topics. Plus, our platform is ad-free.
* For more detailed information please visit StoryBee Help Center